تبليغاتX
مگر به چاه بگویم شبانه راز دلم را
 عشق
عشق يعني خون دل يعني جفا

 عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جوا

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

عشق يعني عالمي راز و نياز

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 1 آذر1386  |
 نمیگم
بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،

 بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،

 نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ،

 بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ،

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه است

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 1 آذر1386  |
 امتحان
درجلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

 دردودل من در این کاغذ کوچک جا نمی شو

 در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند

 عاشقانه قطره را به آغوش میکشد

 عشق تو نوشتنی نیست ب

اتودر برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم

 وقت تمام

 

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 19 آبان1386  |
 دیوونه
تقديم به تمامي آنهاي كه دلشان را به يكي بخشيدند

و در عوضش هيچ نگرفتند يادمان باشد از امروز خطايى نكنيم

گرچه در عشق شكستيم صدايى نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايى نكنيم

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

 گفتي زير باران بايد رفت........

رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوو نه

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 19 آبان1386  |
 احساس
عاشقت خواهم ماند..............

بي آنكه بداني.

دوستت خواهم داشت ................

بي آنكه بگويم .

 درد دل خواهم گفت............

بي هيچ كلامي .

گوش خواهم داد ....................

بي هيچ سخني .

 در آغوشت خواهم گريست.......

بي آنكه حس كني .

 در تو ذوب خواهم شد ...........

بي هيچ حرارتي .

 اين گونه شايد احساسم نميرد

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 19 آبان1386  |
 نبرد
در نبرد بین انسانهای سخت و روزهای سخت -

 این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت .

شکسپیر شخصي مي گفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي شانزده سال را ديگر ندارم

 هرکس بد ما به خلق گوید ما سینه او نمی خراشیم

 ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 صدای فاصله
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 هوا
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 عشق
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 همنفس
بامن بمان اي همنفس تا پر كشم از اين قفس

 از كوي من مرو برون تا هست در اين سينه نفس

با من بمان در هر زمان اي تو يقين دراين گمان

در نم نم باران عشق رنگين كن اين رنگين كمان

من دانه ام در دامنت يك دانه از صد خرمنت دامن تكان گر ميكني

 در خاك هم مي خوانمت امروز عشق افسون كنم

 گيسوي شعر افشون كنم

با تارو پود خاطره نقشي به نقش افزون كنم

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 سنگ صبورم
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

روبروی آینه نشسته ام ... آیا این منم؟!!!

 شکسته...دلتنگ...تنها .... تو با من چه کردی!؟؟؟

 شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد دیگر هیچ نخواهم گفت...

 اما منتظرم...انتظار دیدن... می روی و گريه می آيد مرا ساعتی بنشين که باران بگذرد..!

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 10 مرداد1386  |
 دل
واسه تو نامه نوشتم .......... که ديگه از تو گذشتم مي دونم دوستم نداري .........من همينه سرنوشتم

از ته دل با صداقت .......... دل مي گه برو سلامت مي دونم نبودن تو .......... نمي گيره رنگ عادت

بودنت مثل يه نعمت ...... داشتن تو آره حسرت بودن حتي يه لحظه ...... در کنار تو غنيمت

آخ چه حيف شد که تو رفتي .. آخ چه حيف شد برنگشتي شب رفتن تو دل گفت .. اي خدا چه سرگذشتي

من مي خوام اينو بدوني ...... از توي چشام بخوني توي اين قلب شکسته ...... تا ابد عزيز ميموني

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در یکشنبه 7 مرداد1386  |
 دردو دل سپهری
وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.

گذشت ...

حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.

اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 6 تیر1386  |
 هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر
هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.

                                      از بزرگ مرد شعر ایران سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 6 تیر1386  |
 سفره
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي...

 قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود...

به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي،

 رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي،

 گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور،

 آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر،

 درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 6 تیر1386  |
 عشق عشق مي آفريند
عشق،عشق مي آفريند.

عشق زندگي مي آفريند.

 زندگي رنج به همراه دارد.

رنج دلشوره مي آفريند.

 دلشوره جرات مي بخشد.

جرات اعتماد به همراه دارد.

 اعتماد اميد مي آفريند.

 اميد زندگي مي بخشد.

زندگي عشق مي آفريند.

 عشق عشق مي آفريند

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در دوشنبه 4 تیر1386  |
 تنهایی
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در دوشنبه 4 تیر1386  |
 نگاهت
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 24 خرداد1386  |
 جاده بی انتهای عشق
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 24 خرداد1386  |
 راز گل سرخ
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 24 خرداد1386  |
 برای
برای کلام عشق
دوست داشتن را سرودم
برای گذراز اندوه
به لحظه های با تو بودن اندیشیدم
برای دوستی
مهربانی و صداقت را بخشیدم
برای تنهایی
همدردی ندیدم
برای آشنایی
به آسمان دلت پر کشیدم

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در سه شنبه 22 خرداد1386  |
 جان

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در چهارشنبه 16 خرداد1386  |
 آرزوهاي عاشقانه

 

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی؟چرا؟

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی

اما چه سود؟

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اما چه سود؟

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی کنم

اما حالا زندگی من با وجود عشق نه تنها رنگی نشده است.بلکه تنها رنگی که درآن به چشم می خورد سیاهی است

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم برای دل خسته من بود.صدایش نوید امنیتی بزرگ بود.امنیت وآرامشی که می توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد نیستم.اما این را نیز میدانم که در زندگی کنونی من جایی برای عشق نیست.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا میکشاندتا به سوی عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره ای جز تحمل این فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره ای برایم نمانده چون میدانم که هرگز نمی توانم به آن ﭘاسخی مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرین لحظه زندگانیم قلبم برای کسی نمی ﭠﭙید که مجبور باشم تا این ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

اما صد افسوس که این اتفاق افتاده و من در دنیای لبریز از تنهایی خود مجبور به کشتن احساسی هستم که روزی آرزوی به دست آوردنش را داشتم.می دانم که روزی ﭘشیمان خواهم شدو افسوس لحظه هایی را که در آن هستم خواهم خورد.اما این را نیز میدانم که زندگیم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاری برای این احساس غریب اما دوست داشتنی انجام دهم

زمانی آرزو میکردم و از خدای خود می خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.اما خدایا چرا حالا؟چرا زمانی که با سختی های زندگیم دست و ﭘنجه نرم میکنم.آن را که برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورده ای؟

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو دارم که به من توانی دهی و قدرتی بخشی که بتوانم این عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه ای از ذهنم جای دهم

به امید تو که سرور عشاق جهانی

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در سه شنبه 15 خرداد1386  |
 کی...
كي مهربونيتو گرفت از منه غرقابه ي درد

 كي دستاي عزيزتو تبر براي ساقه كرد

 كينه رو كي ياده تو داد تو هم شدي مثل همه

از تنه گرم عاشقت كي ساخته يك مجسمه

 نميشه باورم تويي نه اينكه چشماي تو نيست

 تو طاقتت نبود منو ببيني با چشماي خيس

 قد تمومه درد من تو داشتي كهنه مرهمي

ديروز بودي مرگ غمم امروز تولد غمي

از لب قصه سازه تو مونده صداي دشمني

سخته كه باورم بشه تو همون عاشق مني

 نميشه باورم تويي نه اينكه چشماي تو نيست

 تو طاقتت نبود منو ببيني با چشماي خيس

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در یکشنبه 13 خرداد1386  |
 زیباترین
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

 زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

 زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود

. زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

. زيباترين اعترافم عشق توبود0

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در یکشنبه 13 خرداد1386  |
 من دگر... نیندیشم
من دگر به بودن
نیندیشم
کوه به کوه گشته ام ،
تاب این دردم را
نتوانند کشید
من به دنیا نفس
نیندیشم
کرمان ِ گورم شمارش ِ
معکوس میدهند
من به انسان دگر
نیندیشم
آدمیان مرا از خود
ندانستند
من به تنهایی دگر ننالم

مسیحم مصلوب ِ تنهایی
بود
من به نامردی دگر ننالم

مسیحم قربانی ِ بوسه ی
یهودا بود
من زخود دگر زندگی
نخواهم
من کرباس ِ نیروانایی
ام را در آغوش ِ مسیح می
خواهم
    
 
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 12 خرداد1386  |
 به باد خواهم گفت

با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را
تا از هر کویی که
میگذرد
انرا بخواند
    تا شاید روزی
از سر کوی تو نیز
بگذرد

و در گوشت بخواند  قصه
ای را که   برایت
اشناست
به یاد خواهی اورد
مرا
نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را بر
سرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...
به یاد قصه ای خواهی
افتاد
که نامهربانی تو و سکوت
من
اخرین برگش بود


به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو
بود

قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی
اورد

با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...
 

|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 12 خرداد1386  |
 اعتیاد
برگی پژمرده در دست بیداد سرنوشت
که همچون سایه ای از هر نگاه می گریزد
آنکه در درون خود می سوزد و خاکستر می شود
همچون ستاره ای که در کام ظلمت محو می شود
همچون پرنده ای غمگین اسیر دست نیرنگ می شود
همچون گلی که در بهار جوانی پژمرده و پر پر می شود
همچون شبحی که با سیاهی شب همرنگ می شود
جوانی که ناخواسته در کام اعتیاد غرق می شود
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در شنبه 12 خرداد1386  |
 جمعه
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 10 خرداد1386  |
 نامه
|+| نوشته شده توسط حامد سلیمانی در پنجشنبه 10 خرداد1386  |
 
 
بالا